| نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي |
| نويسنده |
پيغام |
|
lp_metaler
کاربر فعال

 وضعيت: آفلاين 2 شهريور ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 117 امتياز: 0 تشکر کرده: 0 تشکر شده 5 بار در 5 پست
|
ارسال شده در: شنبه، 7 شهريور ماه ، 1388 08:41:53 موضوع مطلب: عشق و عشق |
|
|
این از خودمه :
هرکسی باسه خودش یه ستاره ای داره تو این اسمون زیبا ولی کاش می شد ستاره منم می دونست فقط اونه که شب ها تو تنهایی من راه رو بهم نشون میده.
این راهیه که من دارم تو زندگیم طی می کنم ولی اخرش به کجا می رسه ؟
نمی دونم شاید به هیچ جا. اگه می دونست که تو این راه یه همسفر می خوام دیگه با من اینجوری نمی کرد
کاش می شد از اون بالا بیفته جلوی پای من و منم اونو تو بغلم بگیرم
ولی حیف که همیشه ستاره ها از اون بالا نمی افتن
وقتی فکر می کنم که شبا بالای سرم وایستاده و روشنایی می ده هنوز یکم امید دارم که بهش برسم ولی چه جوری؟
نمی دونم ولی کاش خدا بهم یه جفت بال می داد تا تو این اسمون تنهایی به تک ستاره زندگیم برسم
ولی من چنین چیزی ندارم پس چی کار کنم؟
می ترسم این شب تموم شه و من دیگه ستاره ام رو نبینم ولی حداقل اینه که شبا می شینم کنار پنجره و تا صبح به اون نگاه می کنم شاید که حداقل یادش تو ذهنم باشه
راستی اگه یه موقع دیگه شب بشه و اون تو اسمون تاریک دلم نورش رو نتابونه من چه جوری این مسیر دشوار رو طی کنم؟
چه جوری بدون یه راهنمای دل سوز راهم رو ادامه بدم
خیلی دوست دارم اون روز که این اتفاق می افته تو این دنیا نباشم
چون دیگه امیدی به ادامه ندارم
پس تو ای ستاره زندگی من هرگز در این راه طولانی و طاقت فرسا من و تنها نذار. خودت بهتر از هرکس دیگه ای می دونی که من بی تو یعنی هیچ پس ای خدا یا من را به او و یا او را به من برسان . |
|
|
بازگشت به بالا |
|
| کاربرانی که برای این ارسال از lp_metaler تشکر کرده اند Blade_KX |
|
 |
|
lp_metaler
کاربر فعال

 وضعيت: آفلاين 2 شهريور ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 117 امتياز: 0 تشکر کرده: 0 تشکر شده 5 بار در 5 پست
|
ارسال شده در: شنبه، 7 شهريور ماه ، 1388 08:43:23 موضوع مطلب: |
|
|
زیباترین قلب؟!
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.
جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشهاي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديدهاند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.
ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام ميتپيد اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكههايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشههايی دندانه دندانه درآن ديده ميشد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكهاي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود ميگفتند كه چطور او ادعا ميكند كه زيباترين قلب را دارد؟
مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي ميكني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .
پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نميكنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او دادهام، من بخشي از قلبم را جدا كردهام و به او بخشيدهام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكهي بخشيده شده قرار دادهام؛ اما چون اين دو عين هم نبودهاند گوشههايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيدهام اما آنها چيزی از قلبشان را به من ندادهاند، اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقي هستند كه داشتهام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعهای كه من در انتظارش بودهام پركنند، پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونههايش سرازير ميشد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهای بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشهاي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود... |
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
lp_metaler
کاربر فعال

 وضعيت: آفلاين 2 شهريور ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 117 امتياز: 0 تشکر کرده: 0 تشکر شده 5 بار در 5 پست
|
ارسال شده در: شنبه، 7 شهريور ماه ، 1388 08:44:55 موضوع مطلب: |
|
|
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"*دوست دارم
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم
ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،
صدات گرم و خواستنیه،
همیشه بهم اهمیت میدی،
دوست داشتنی هستی،
با ملاحظه هستی،
بخاطر لبخندت،
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دلیل میخواد؟
نه!معلومه كه نه!!
پس من هنوز هم عاشقتم |
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
lp_metaler
کاربر فعال

 وضعيت: آفلاين 2 شهريور ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 117 امتياز: 0 تشکر کرده: 0 تشکر شده 5 بار در 5 پست
|
ارسال شده در: شنبه، 7 شهريور ماه ، 1388 08:45:57 موضوع مطلب: |
|
|
سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟
هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟
لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟
دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق… ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ،ولی الان دارم از تو می پرسم.
لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید ،نه معنی شفاهیشو حفظ کنید.و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره ،بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم ،برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد ،اما دوسش داشتم .بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری…
من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل از این که من عاشقش بشم ،عاشقم بوده .چه روزای عشنگی بود اس ام اس بازی های شبانه ،صحبت های یواشکی. ما باهم خیلی خوب بودیم ،عاشق هم دیگه بودیم ،از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم. من چند بار دستشو گرفتم ،یعنی اون دست منو گرفت،خیلی گرم بودن .عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی ،عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو به خاطرش از دست بدی، عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری .اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن ،اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت. پدرم از این موضوع خیلی ناراحت شد. فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ،ولی اومده بود. پدرم می خواست عشق منو بزنه، ولی من طاقت نداشتم. نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه. رفتم جلوی دست پدرم و گفتم: پدر منو بزن، اونو ول کن. خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو. اون گفت: لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه، من با یه لگد اونو به اون طرف تر پرتاب کردم و گفتم: بخاطر من برو … و اون رفت و پدرم من رو به رگبار کتک بست. عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راحتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع ،عشق من رفت. ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم .اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم. منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ،ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن. پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم. خدا نگهدار گلکم، مواظب خودت باش.
دوستدار تو
لنا که صورتش از اشک خیس بود ،نگاهی به معلم کرد و گفت: خب خانم معلم ،گمان می کنم جوابم واضح بود.
معلم هم که به شدت گریه می کرد ،گفت:آره دخترم می تونی بشینی .
لنا به بچه ها نگاه کرد ،همه داشتن گریه می کردن .ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شد و گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان.
لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟
ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان.
دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن ،پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت .ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد.
آره لنای قصه ی ما رفته بود. رفته بود پیش عشقش و من مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن…
لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد:
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد |
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
lp_metaler
کاربر فعال

 وضعيت: آفلاين 2 شهريور ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 117 امتياز: 0 تشکر کرده: 0 تشکر شده 5 بار در 5 پست
|
ارسال شده در: شنبه، 7 شهريور ماه ، 1388 08:46:29 موضوع مطلب: |
|
|
در بیمارستانی، دو بیمار در یک اتاق بستری بودند، یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود، بنشیند ولی بیمار دیگر به سبب بیماریی كه داشت امكان اینكه حركتی داشته باشد نبود بطوریكه مجبور بود همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد، آنها ساعتها با هم صحبت می کردند ، از همسر، خانواده ، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند و هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهائی که بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش بدینصورت توصیف می کرد : پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه زیبائی داشت . مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفریحیشان در آب سرگرم بوده اند. درختان کهن به منظره بیرون زیبائی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد. همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و روحی تازه می گرفت. روزها و هفته ها سپری شد تا اینکه روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند. مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند پرستار این کار را با رضایت انجام داد . مرد به آرامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. به این فكر می كرد كه بالاخره می توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در کمال تعجب با یک دیوار بلند خشك و بی روح مواجه شد. مرد متعجب به پرستارگفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می کرده است ولی الان نشانی از آن مناظر نیست !؟ پرستار به او پاسخ داد: چگونه ممكن است ؟ چون آن مرد کاملاً نابینا بود
((بینایی دل از چشم بینا برنمی خیزد عزیز همیشه و همه وقت امید واری را به دیگران هدیه كن!)) |
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
lp_metaler
کاربر فعال

 وضعيت: آفلاين 2 شهريور ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 117 امتياز: 0 تشکر کرده: 0 تشکر شده 5 بار در 5 پست
|
ارسال شده در: شنبه، 7 شهريور ماه ، 1388 08:47:32 موضوع مطلب: |
|
|
الو ... الو... سلام
کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟
پس چرا کسي جواب نميده؟
يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتست .بله با کي کار داري کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...
هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .
صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :
اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما...
بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛
بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود
بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...
چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟
آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟
نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.
مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک گفت:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.
کاش همه مثل تو مرا براي خودم و نه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ...
بيا تا براي هميشه کوچک بماني و هرگز بزرگ نشوي...
کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخند برلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت... |
|
|
بازگشت به بالا |
|
| کاربرانی که برای این ارسال از lp_metaler تشکر کرده اند farshad |
|
 |
|
lp_metaler
کاربر فعال

 وضعيت: آفلاين 2 شهريور ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 117 امتياز: 0 تشکر کرده: 0 تشکر شده 5 بار در 5 پست
|
ارسال شده در: شنبه، 7 شهريور ماه ، 1388 08:48:28 موضوع مطلب: |
|
|
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم .
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…
چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:
سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.
(عاشقتم تا بینهایت)
دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود.. آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم |
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
Blade_KX
مدیر سایت

 وضعيت: آفلاين 30 مرداد ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 75 امتياز: 0 تشکر کرده: 3 تشکر شده 2 بار در 2 پست
محل سكونت: 8Mile Detroit City
|
ارسال شده در: شنبه، 7 شهريور ماه ، 1388 09:06:42 موضوع مطلب: |
|
|
دستت درد نكنه داش علي !
تو سايت هم خوش اومدي !
با هم ميتركونيم ! _________________ ميبندم دستمال/دور دستات/تو انبار سنگسار300بار
JuSt ZBaZi
GaNGe$TeR
My Id Yahoo:Blade_KX1 |
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
lp_metaler
کاربر فعال

 وضعيت: آفلاين 2 شهريور ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 117 امتياز: 0 تشکر کرده: 0 تشکر شده 5 بار در 5 پست
|
ارسال شده در: شنبه، 7 شهريور ماه ، 1388 23:41:46 موضوع مطلب: |
|
|
ممنون دادا
عشق يعني يك سلام و يك درود
عشق يعني درد و محنت در درون
عشق يعني يك تبلور يك سرود
عشق يعني قطره و دريا شدن
عشق يعني يك شقايق غرق خون
عشق يعني زاهد اما بت پرست
عشق يعني همچو من شيدا شدن
عشق يعني همچو يوسف قعر چاه
عشق يعني بيستون كندن بدست
عشق يعني آب بر آذر زدن
عشق يعني چون محمد پا به راه
عشق يعني عالمي راز و نياز
عشق يعني با پرستو پرزدن
عشق يعني رسم دل بر هم زدن
عشق يعني يك تيمم يك نماز
عشق يعني سر به دار آويختن
عشق يعني اشك حسرت ريختن
عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني سجده ها با چشم تر
عشق يعني مستي و ديوانگى
عشق يعني خون لاله بر چمن
عشق يعني شعله بر خرمن زدن
عشق يعني آتشي افروخته
عشق يعني با گلي گفتن سخن
عشق يعني معني رنگين كمان
عشق يعني شاعري دلسوخته
عشق يعني قطره و دريا شدن
عشق يعني سوز ني آه شبان
عشق يعني لحظه هاي التهاب
عشق يعني لحطه هاي ناب ناب
عشق يعني ديده بر در دوختن
عشق يعني در فراقش سوختن
عشق يعني انتظار و انتظار
عشق يعني هر چه بيني عكس يار
عشق يعني سوختن يا ساختن
عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعني در جهان رسوا شدن
عشق يعني مست و بي پروا شدن
عشق يعني با جهان بيگانگى |
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
Kami
مدیر سایت

 وضعيت: آفلاين 3 شهريور ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 135 امتياز: 0 تشکر کرده: 5 تشکر شده 7 بار در 7 پست
محل سكونت: یه جایی همین دورو برا
|
ارسال شده در: يكشنبه، 8 شهريور ماه ، 1388 10:28:18 موضوع مطلب: |
|
|
بیا عزیز اینم تو تاپیک تو :
دیشب تا صبح،خودت را فدای چه کردی؟ شمع گفت: خودم را فدا کردم تا که او در غربت شب غصه نخورد. خورشید گفت: همان پروانه که با طلوع من تو را رها کرد! شمع گفت: یک عاشق برای خوشنودی معشوق خود همه کار می کند و برای کار خود هیچ توقعی از او ندارد زیرا که شادی او را شادی خود می داند خورشید به تمسخر گفت: آهای عاشق فداکار،حالا اگر قرار باشد که دوباره به وجود آیی،دوست داری که چه چیزی شوی؟ شمع به آسمان نگریست و گفت: شمع...دوست دارم دوباره شمع شوم خورشید با تعجب گفت:شمع؟؟ شمع گفت: آری شمع...دوست دارم که شمع شوم تا که دوباره در عشقش بسوزم و شب پروانه را سحر کنم،خورشید خشمگین شد و گفت: چیزی بشو مانند من تا که سالها زندگی کنی،نه این که یک شبه نیست و نابود شوی! شمع لبخندی زد و گفت: من دیشب در کنار پروانه به عیشی رسیدم که تو در این همه سال زندگیت به آن نرسیدی...من این یک شب را به همه زندگی و عظمت و بزرگی تو نمی دهم. خورشید گفت: تو که دیشب این همه لذت برده ای پس چرا
گریه می کنی؟ شمع با چشمانی گریان گفت: من از برای خودم گریه نمی کنم،اشکم از برای پروانه است که فردا شب در آن همه ظلمت و تاریکی شب چه خواهد کرد و گریست و گریست تا که برای همیشه آرامید _________________ اینو بایدبدونی که حق با ماس/ قدرت رپ فارسی تو دست ماس/
پرچم رو یکی بالا برده با حرف و کل/ پس احترام بزارین واسمون صف به صف |
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
Kami
مدیر سایت

 وضعيت: آفلاين 3 شهريور ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 135 امتياز: 0 تشکر کرده: 5 تشکر شده 7 بار در 7 پست
محل سكونت: یه جایی همین دورو برا
|
ارسال شده در: يكشنبه، 8 شهريور ماه ، 1388 10:28:51 موضوع مطلب: |
|
|
دستمال كاغذي به اشك گفت قطره قطره ات طلاست
يك كم از طلاي خود حراج مي كني
عاشقم با من ازدواج مي كني
اشك گفت : ازدواج اشك و دستمال كاغذي!
تو چقد ساده اي خوش خيال كاغذي !
توي ازدواج ما تو مچاله مي شوي چرك مي شوي وتكه اي زباله مي شوي
پس برو بي خيال باش
عاشقي كجاست!
تو فقط دستمال باش
دستمال كاغذي دلش شكست گو شه اي كنار جعبه اش نشست
گريه كردو گريه كرد
درتن نازك و سفيدش دويد درخون درد
آخرش دستمال كاغذي مچاله شد
مثل تكه اي زباله شد
او ولي شبيه ديگران نشد
چرك و زشت مثل اين وان نشد
رفت اگرچه توي سطل اشغال
پاك بودوعاشق و زلال
اوبا تمام دستمال هاي كاغذي فرق داشت
چون او درميان قلب خود دانه هاي اشك داشت _________________ اینو بایدبدونی که حق با ماس/ قدرت رپ فارسی تو دست ماس/
پرچم رو یکی بالا برده با حرف و کل/ پس احترام بزارین واسمون صف به صف |
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
soniya
تازه راه افتاده

 وضعيت: آفلاين 18 شهريور ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 28 امتياز: 0 تشکر کرده: 0 تشکر شده 2 بار در 2 پست
محل سكونت: اصفهان
|
ارسال شده در: دوشنبه، 23 شهريور ماه ، 1388 16:22:30 موضوع مطلب: عشق و ازدواج |
|
|
عشق و ادواج
شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم .
استاد گفت: عشق يعني همين
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم .
استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين
---------------- |
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
soniya
تازه راه افتاده

 وضعيت: آفلاين 18 شهريور ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 28 امتياز: 0 تشکر کرده: 0 تشکر شده 2 بار در 2 پست
محل سكونت: اصفهان
|
ارسال شده در: دوشنبه، 23 شهريور ماه ، 1388 16:43:27 موضوع مطلب: |
|
|
سقفی که هیچگاه فرو نریخت...
وقتي گروه نجات ، زن جوان را زير آوار پيدا كرد او مرده بود اما كمك رسانان چيني زير نور چراغ قوه ، چيز عجيبي ديدند....
همه خاطره هاي مردم چين از روز دوازدهم مه 2008 (23 ارديبهشت 87) تيره است اما آنان ديگر نمي خواهند وحشت خود در آن زمان را مرور كنند.
زلزله زدگان فقط مي خواهند لحظه هاي جاودان را به ياد بياورند.نام هاي قهرمانان بي نشان ، معمولي هستند اما يادشان تا ابد در تاريخ چين باقي خواهند ماند. زندگي آنها در گذشته عادي بود اما پس از فاجعه سي چوان خيلي ها تبديل به قهرمان شدند. شايد اين ديگر براي خودشان روشن نباشد كه چه كاري انجام دادند، اما حماسه هايي كه آفريدند همگي مردم چين را تحت تاثير خود قرار داده است.
وقتي گروه نجات ، زن جوان را زير آوار پيدا كرد او مرده بود اما كمك رسانان زير نور چراغ قوه ، چيز عجيبي ديدند. زن با حالتي عجيب به زمين افتاده ، زانو زده و حالت بدنش زير فشار آوار كاملا تغيير يافته بود. ناجيان تلاش مي كردند جنازه را بيرون بياورند كه گرماي موجودي ظريف را احساس كردند. چند ثانيه بعد، سرپرست گروه ، ديوانه وار فرياد زد: بياييد، زود بياييد! يك بچه اينجا است. بچه زنده است. وقتي آوار از روي جنازه مادر كنار رفت دختر سه - چهار ماهه اي از زير آن بيرون كشيده شد.نوزاد كاملا سالم و در خواب عميق بود. گزارش ايسكانيوز مي افزايد ، او در خواب شيرينش نمي دانست چه فاجعه اي وطنش را ويران كرده و مادرش هنگام حفاظت از جگرگوشه خود قرباني شده است.
مردم وقتي بچه را بغل كردند، يك تلفن همراه از لباسش به زمين افتاد كه روي صفحه شكسته آن اين پيام ديده مي شد: عزيزم، اگر زنده ماندي، هيچ وقت فراموش نكن كه مادر با تمامي وجودش دوستت داشت. |
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
soniya
تازه راه افتاده

 وضعيت: آفلاين 18 شهريور ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 28 امتياز: 0 تشکر کرده: 0 تشکر شده 2 بار در 2 پست
محل سكونت: اصفهان
|
ارسال شده در: دوشنبه، 23 شهريور ماه ، 1388 16:45:11 موضوع مطلب: |
|
|
پسرم تولدت مبارک...
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع ش تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود |
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
soniya
تازه راه افتاده

 وضعيت: آفلاين 18 شهريور ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 28 امتياز: 0 تشکر کرده: 0 تشکر شده 2 بار در 2 پست
محل سكونت: اصفهان
|
ارسال شده در: دوشنبه، 23 شهريور ماه ، 1388 16:54:41 موضوع مطلب: |
|
|
عشق میتواند در وجود هرکس رخنه کند...
کرگدن گفت:نه ,امکان ندارد.کرگدنها نمی توانند با کسی دوست بشوند.
دم جنبانک گفت:اما پشت تو می خارد.لای چینهای پوستت پر از حشره های ریز است.یکی باید پشت تو را بخاراند.یکی باید حشره های تو را بردارد.
کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم.پوست من خیلی کلفت است.همه به من می گویند پوست کلفت.
دم جنبانک گفت:اما دوست عزیز,دوست داشتن به قلب مربوط میشود نه به پوست.
کرگدن گفت:ولی من که قلب ندارم,من فقط پوست دارم.
دم جنبانک گفت:این که امکان ندارد,همه قلب دارند.
کرگدن گفت:کو,کجاست؟من که قلب خودم را نمی بینم.
دم جنبانک گفت:خب,چون از قلبت استفاده نمی کنی,قلبت را نمی بینی.ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.
کرگدن گفت:نه,من قلب نازک ندارم,من حتما یک قلب کلفت دارم.
دم جنبانک گفت:نه,تو حتما یک قلب نازک داری,چون به جای اینکه دم جنبانک را بترسانی,به جای اینکه لگدش کنی, به جای اینکه دهن گشاد و گنده ات را باز کنی وآن را بخوری,داری با او حرف می زنی.
کرگدن گفت:خب , این یعنی چی؟
دم جنبانک گفت:وقتی که یک کرگدن پوست کلفت ,یک قلب نازک دارد یعنی چی؟یعنی اینکه میتواند دوست داشته باشد,میتواند عاشق شود.
کرگدن گفت:اینها که میگویی یعنی چه؟
دم جنبانک گفت:یعنی...بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم,بگذار...
کرگدن چیزی نگفت.یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت.فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید.
اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را بر می داشت.
کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید! اما نمی دانست از چی خوشش می آید.
کرگدن گفت:اسم این دوست داشتن است؟اسم این که من دلم می خواهدتو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟
دم جنبانک گفت:نه,اسم این نیاز است, من دارم به تو کمک می کنم و تو از این که نیازت بر طرف میشود احساس خوبی داری.یعنی احساس رضایت می کنی,اما دوست داشتن از این مهمتر است.
کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه میگوید.
روزها گذشت,روزها,هفته ها و ماه ها و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست.هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک مزاحم را از لای پوست کلفتش بر می داشت و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.
یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از اینکه دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های مزاحمش را می خورد احساس خوبی دارد,برای یک کرگدن کافی است؟
دم جنبانک گفت:نه,کافی نیست.
کرگدن گفت:درست است کافی نیست.چون من حس میکنم چیزهای دیگری هم دوست دارم.راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا کنم.
دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد, چرخی زد و آواز خواند, جلوی چشمهای کرگدن.کرگدن تماشا کرد وتماشا کرد و تماشا کرد, اما سیر نشد.
کرگدن میخواست همین طور تماشا کند.کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین.وقتی که کرگدن به اینجا رسید احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.
کرگدن ترسید و گفت:دم جنبانک,دم جنبانک عزیزم,من قلبم را دیدم.همان قلب نازکم را که می گفتی! اما قلبم از چشمم افتاد.حالا چه کار کنم؟
دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید.آمد و روی سر او نشست و گفت:غصه نخور دوست عزیز,تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.
کرگدن گفت:راستی,اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنباکی را تماشا کند و وقتی تماشایش میکند قلبش از چشمش می افتد,یعنی چه؟
دم جنبانک چرخی زد و گفت:یعنی اینکه کرگدنها هم عاشق میشوند!
کرگدن گفت:عاشق یعنی چه؟
دم جنبانک گفت:یعنی کسی که قلبش از چشمهایش میچکد.
کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید.اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند,باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد.
کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشمهایش بریزد,یک روز حتما قلبش تمام می شود.
آن وقت لبخند زد و با خودش گفت:من که اصلا قلب نداشتم,حالا که دم جنبانک به من قلب داد چه عیبی دارد؟!بگذار تمام قلبم را برای او بریزم |
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|